Dec 4, 2009

دیگه دارم کم کم عادت میکنم که روزهای خوب زندگی رو بدون حضور پدر جشن بگیرم...جشن فارغ التحصیلی....رفتن سر کار....خرید اولین خونه و بالاخره امروز اولین شب تولد ...تولد 32 سالگی... بدون حضوراو...و من همچنان دلتنگم.....

Oct 17, 2009

از صمیم قلب تبریک میگم روز به ثمر نشستن این همه تلاش و زحمتو به یک دوست همیشه عزیر.....مبارکت باشه خانم مهندس.

Oct 12, 2009

هوا دوباره داره کم کم سرد میشه....یه زمستون دیگه در راهه....اولین زمستون بدون حضور بابا.....سال پیش این موقع ها....با اینکه بابا سخت مریض بود..اما بود...حضور داشت....از سر کار که برمیگشتم....درو که باز میکردم و میدیدم رو صندلی نشسته....خودش بزرگترین آرامش بود....من خیلی دلم برای بابا تنگ میشه....عصرها از سر کار که بر میگردم....نزدیک ه 1 ساعت اسیر ترافیکم....تو این مدت همش به بابا فکر میکنم....که اگه بود چه زندگی خوبی داشتیم....من سر کار بودمو بابا استراحت میکرد.....چقدر دوست داشتم با هم بریم مسافرت...دنیا رو بگردیم....خدا تمام روزهای خوبیو که میتونستیم با هم داشته باشیم.....ازم دریغ کرد.....بابا که الان جاش خوبه....من موندمو یه دنیا آرزوهای بر باد رفته....
3 هفته میشه که سر خاک بابا نرفتم....یه جورایی خجالت میکشم که برم....دوباره دارم تبدیل به آدمی میشم که همیشه بدم میومده..
این روزها از دست خودم حسابی ناراضیم...
تو این چند مدت با یه دختر خیلی مهربون آشنا شده بودم...لحظات فوق العاده ای رو با هم داشتیم....بعد سالها احساس کردم دوباره کسی رو پیدا کردم که میتونم دوست داشته باشم...آیندمو در بودن با اون ببینم...اما این بار هم خدا نخواست... گله ای نیست....شاید کوتاهی از منه....ایراد از منه...که حتما همینطوره....
مامان قراره که تا یکی دو هفته دیگه بیاد پیشمون....دلم براش تنگ شده.....دوست دارم همه زندگیمو بدم تا لبخندو رو تو چهرش ببینم.......

Sep 7, 2009

مشکل اینجاست که من هنوز باور نکردم که بابا برای همیشه رفته و من دیگه قرار نیست هیچ وقت ببینمش....روزی نیست که دلم براش تنگ نشه....جایی نیست که نرم...و اون جلوم نباشه...مخصوصا که این روزها بیش از همیشه به وجودش احتیاج داشتم...که بهم دلگرمی بده....بهم امید بده....که همه چی درست میشه...این روزها احساس مکنم پشتم بدجوری خالیه...ای کاش بابا بود......
حسابی تنهام....مامان و خواهر هنوز ایران هستند....تمام دلخوشیم اینه که هفته ای دو سه بار به مامان زنگ بزنم....صداشو که میشنوم انگار دنیا رو بهم دادن....مادر دائم نگران منه و من دلواپس اونا......

Jul 20, 2009

"نه!

هرگز شب را باور نکردم

چرا که

در فراسوهای دهلیزش

به امید دریچه ای

دل بسته بودم"

هیچ وقت فکر نمیکردم که روزی تا این اندازه به یک دختر علاقه پیدا کنم.....دوست داشته باشم و تمام رویاهای زندگیمو در بودنه با او ببینم....فکر نمیکردم بعد این همه سال....دوباره احساس کنم که عاشق شدم..... عاشق دختری زیبا با لبخدی که تمام مهربانی های دنیا رو به تو هدیه میکنه....

امروز من عاشقم.

May 18, 2009

ای کاش ایران بودم و میتونستم به موسوی را بدم..
آخرین باری که ایران بودم....بر میگرده به چهار سال پیش...یادش بخیر...چه شور و شوقی داشتم....انتخابات ریاست جمهوری  هم  همون موقع ها بود ...اون روزها من مصمم بودی که خارج ایران زندگی کنم حتی به بهای از دست دادن تو...و تو مصمم به انتخاب احمدی نژاد.حالا چهار سال از اون روزها گذشته....در تمام این مدت لحظه ای نبود که خودمو به خاطر تصمیمی که گرفتم سرزنش نکنم....از آرزوهای زندگیم...دیدن دوباره تو....اگه به آرزوم رسیدم دوست دارم ازت بپرسم....هنوزم پای رایی که دادی هستی؟هرچند که جوابتو از الان میدونم....