May 2, 2008

روزهای خیلی عجیبی هستند....تقریبا دیگه هیچ خبری و اتفاقی اونطور که باید خوشحالم نمیکنه....هفته پیش آخرین امتحان دانشگاه رو هم دادم و به قول دوستای عربم خلاااااااااااص....انگار نه انگار که 4 سال گذاشت...مثل باد...وقتی به این دوره نگاه میکنم....احساس رضایت میکنم...فقط ایکاش آخرش با بیماری بابا همراه نمیشد...الان نزدیک به 3 ماهه که بابا بیمارستانه و جاش تو خونه خالی...از دو هفته پیش منتقلش کردن به یه مرکز دیگه برای فیزیوتراپی...
نزدیک دو ماه پیش...مراسم (آیرون رینگ سره مونی) بود....حلقه ای که به تمام فارغ التحصیلان مهندسی در کانادا میدن....حلقه رو از دستم در نمیارم....برای هممون یه ارزش معنوی خیلی خاص داره....یه جور احساس غرور....یه حلقه ساده تو انگشت کوچیکه دستی که باهاش مینویسی.
برای فوق لیسانس قبولم کردن....با بهترین استاد دانشگاه....همراه با 12000 دلار ...جامو رزرو کردم....اما مطمئین نیستم که بخوام در این مقطع ادامه بدم....خیلی خسته تر از این حرفهام.
دو روز پیش از دانشگاه بهم زنگ زدن که از طرف موسسه استاندارد فولاد کانادا نامزد دریافت جایزه 2000 دلاری برای کسب بالاترین نمره درس فولاد در دانشگاه شدم....و دو هفته دیگه باید برای دریافت جایزه و تقدیر نامه تو مراسمشون شرکت کنم.
دیروز همراه مادر و خواهر...در سن 30 سالگی...بالاخره...به نوعی مجبور شدم اولین کت شلوار زندگیمو برای شرکت در مراسم بالایی...مراسم جشن فارغ التحصیلی...و حضور در مصاحبه های احتمالی برای پیدا کردن کار...خریداری کنم.....اونقدر ها هم به نظرم کار سختی نیومد...البته شانسی که آوردم...ایرانی بودن شخص فروشنده بودکه انصافا کمکم کرد.قاعدتا این روزها ....باید روزهای خوبی باشند....ولی نیستند...ناشکری نمیکنم....اما دیگه انگیزه ای برای شاد بودن نیست.
شدیدا دنبال کار میگردم....ملتمسانه و عاجزانه...از کسانی که احیانا از بد حادثه اینجا رو میخونند....میخوام که اگه کسی رو میشناسند که تو رشته من ...مهندسی عمران یا همون راه و ساختمان...کاری انجام میده و یا آشنایی دارند....بهم معرفی کنند.
دلم برای گذشته همچنان تنگه.

Mar 21, 2008

یکی دو روزی میشه که حال بابا خیلی بهتر شده....امیدواریم که تا یکی دو هفته دیگه بتونند بیان خونه.
ممنونم از همه به خاطر این هم لطف و محبت و این همه دلگرمی....
سال نو همه دوستان مبارک.

Feb 28, 2008

سرطان خون یا استخوان....امروز صبح دکتر بابا خیلی رک و صریح بهمون گفت.یک ماه کمر درد شدید....فکر همه چیو میکردیم جز سرطان....شاید یه روز اونچه که تو این مدت یک ماه بر سرمون گذشتو بنویسم....سخت ترین روزای زندگیمو تجربه میکنم....خدایا بهم قدرت بده که تو این لحظات کم نیارم....ازتون میخوام پدرمو دعا کنید...

Jan 3, 2008

مدتها بود که دیگه وبلاگ و وبلاگ نویسی و هر چیزی که مربوط به اون میشد از سرم بیرون افتاده بود.نه دیگه انگیزه ای وجود داشت و نه حسی برای نوشتن.اما امروز صبح خبری بهم رسید که دیدم باید در موردش چند خطی هم که شده بنویسم.برای دل خودم.
سال 1375 بود...همراه پدرم برای ثبت نام دانشگاه رفته بودیم سمنان...همینطور مشغول پر کردن فرمها و پرداخت شهریه و برداشتن واحدها بودم...که دیدم پدرم داره با یه آقایی صحبت میکنه....پسرش هم رشته من بود و مثل من دنبال همخونه و جایی برای موندن در شهر.رفتم جلو سلام کردمو دست دادم....و این دست دادن شد آغاز یه رفاقت....یه دوستی که تا به امروز 11 سال ازش میگذره.امروز صبح وقتی که شنیدم رضا شریک زندگیشو انتخاب کرده....خاطره تمام این 11 سال از جلو چشمام عبور کرد....تمام اون روزها و شبهایی که بیدار میموندیمو از آرزهای کوچیکو بزرگمون میگفتیم....خاطرات تلخ و شیرینی که اونقدر برام با ارزشن که حاضر نیستم با یه دنیا عوضشون کنم....هنوز فرصت نکردم که باهاش صحبت کنم....اما دوست داشتم از این وبلاگی که به روزی سنگ صبور روزهای تنهاییم بود تبریک بگم به دوستی که که همیشه تو زندگی مدیونشم به خاطر تمام درسهایی که ازش یاد گرفتم...به خاطر تمام مهربونیهاش....به خاطر رفاقتی که در حقم تمام کرد.از صمیم قلبم بهش تبریک میگم و از خدایی که همیشه بهش اعتقاد داشت... آرزوی خوشبختیشو میکنم که هیچکسو تو این دنیا به اندازه اون لایق خوشبخت شدن نمیبینم. .

Jul 19, 2007

روزهای خوبین...بعد مدتها کمی احساس رضایت میکنم....هیچ وقت خودمو آدمو موفقی نمیدونم....وقتی آدمای اطرافمو نگاه میکنم....میبینم که خیلی از زندگی عقبم...اما خوب......راهیه که شروع کردم....و تا به اینجا رسیدم...اصلا آسون نبوده و قطعا از اینجا به بعد هم نخواهد بود.....اتفاقات این چند وقته....برام مثل یه خسته نباشی میمونه...برای 5 سال تلاش و کار.

شک ندارم که اگه اینا رو میخوندی....از ته دلت...برام خوشحال میشدی.

بعد رد شدن تو اون مصاحبه...یکی دو تا ایمیل دیگه از دانشگاه داشتم که چند تا کمپانی متقاضی دانشجو رو معرفی میکرد...اما تمام کارها حول و حوش محیط زیست و حمل و نقل و اینجور کارها بود...که کوچکترین انگیزه ای در من بوجود نمیاورد...حتی برای فرستادن رزومه.....تا اینکه حدود یک ماه پیش...از سفر آمریکا که برگشتم...دو تا ایمیل از دو تا کمپانی مختلف دیدم...که نوع کاراشون به نظرم بد نمیومد...برای هر دوشون اقدام کردم....گذشتو گذشت تا دو هفته پیش....در حال کار کردن تو لب بودم و پر سرو صدا که سلفونم زنگ زد....گفت که از فلان کمپانی زنگ میزنه و الان رزومم جلوشونه و میخوان که باهام مصاحبه کنند.برای هفته بعد ساعت 11 صبح قرار گذاشتیم...منم تند تند تو اون سر و صدا با یه ماژیک خشک شده که تو اون بهم ریختگی لب با بدبختی به همراه یه تکه کاغذ پاره پیدا کرده بودم....آدرس و اسم طرف و غلط و غلوط نوشتم. اینجا معمولا رسمه که آدم باید خودشو کلی برای مصاحبه آماده کنه....در مورد شرکت مربوطه به طور مفصل تحقیق کنه...به وبسایتشون بره....خلاصه کلی دنگ و فنگ داره....اصلا کلی کتاب در مورد روشهای رفتن به مصاحبه نوشته شده....تو دانشگاه هم یکسری کلاس براش برگزار میشه.از طرفی من اصلا دیگه موضوع برام جدی نبود....گفتم شب قبل مصاحبه دو سه تا جمله آماده میکنم....به خودمم قول دادم که دیگه این دفعه حرفی از زمینه کاری مورد علاقم نزنم...ببینم چی پیش میاد.صبح چهارشنبه...فوتبال ایران مالزی و تا نصفه دیدمو با اعصاب خراب ازدست بازی بچه ها از خونه زدم بیرون.این دفعه حوصله کراوات مراواتم نداشتم...فقط یه اصلاح حسابی کردمو عطر و ادکلن....طبق معمول نیم ساعتی زود رسیدم....داشتم دنبال ساختمون کمپانی میگشتم...که یهو برق از سه فازم پرید...به جای اسم کمپانی که فکر میکردم بهم زنگ زدن....اسم کمپانی دومی رو روی یه سنگ بزرگ...جلوی درب ورودی دیدم....آه از نهادم بلند شد...حالا منم هیچی در مورد این یکی کمپانی نمیدونستمو حتی اینکه کارشون چیه....زنگ زدم یکی از بچه ها...پسورد ایمیل دانشگاه رو بهش دادم...گفتم بره فایلشو باز کنه....اصلا ببینم...اینا کارشون در مورد چیه....البته قبلا خودم ایمیلو خونده بودم....اما خوب هیچی یادم نبود....خلاصه فهمیدم که در مورد پوشش های بتنی بر روری لوله های انتقال گاز که از زیر دریا میگذره کارمیکنند... شانسی که آوردم...هر دو کمپانی کاری که مییخواستن براش دانشجو بگیرن...بر میگشت به بتن و آزمایشهای مربوطه....خلاصه رفتم داخل ساختمون....کلی شیک و پیک....دفتر مربوط به ورود و خروج و امضاء کردمو به کارت ویزیتور چسبوندن به سینمو راهنماییم کردن به یه ساختمون دیگه....منتظر نشسته بودم...نگاهم افتاد به یه تابلو که در مورد موسس این کمپانی و سال تاسیسش که حدود1964و65 بود....توضیحاتی نوشته بود...مشغول خوندن بودم که یه پسر نسبتا جوون اومد و دست داد و منو راهنمایی کرد به اتاق مصاحبه....گفت که رئیسشم الان میاد...دو تایی نشسته بودیم که یهو ازم پرسید که خوب...از شرکت چی مبدونی....منم که اصلا هیچ اطلاعی نداشتم....کمی منو موون کردم و یادم افتاد به اون تابلوهه....برگشتم گفتن که میدونم کمپانی خیلی بزرگیه و کلی کارمند داره و فلان سال تاسیس شده....دیگه داشتم قرمز میشدم که یهو آقای رئیس وارد شد....واقعا شانس آوردن..نشستو رزوممو نگاهی کرد...اولین جمله ای که گفت این بود که میبینم...بیشتر به سازه علاقه داری....بعد گفت که میخوام بدونم آیا در آینده در خودت میبینی که تو این زمینه به کارت ادامه بدی....منم دیدم ای بابا...دوباره همون جریان دفعه پیش داره اتفاق میفته....اومدم فکر کنم که چی بگم....برگشت با خنده بهم گفت....میخوام که راستشو بهم بگی و با هام روراست باشی.....منم با خنده راستشو بهش گفتم...اما تاکید کردم که کار در زمینه بتن و کلا کاری که شما انجام میدید رو هم دوست دارم...خلاصه کمی در مورد مسائل مختلف صحبت کردیمو...آخرش یه تور آزمایشگاه بهم دادنو....اخرش گفتن...یه دانشجو از دانشگاه تورنتو رو هم برای مصاحبه دارن...و تاکید کرد که این از شانس تو کم یا زیاد نمیکنه....و آخر گفت که بهم تا هفته دیگه خبر میدن.
امروز بهم زنگ زدن...بهم پیشنهاد کار دادن و گفتن میتونی از هفته بعد شروع کنی...واقعا شکه شدم...مصاحبه بدی نبود....اما واقعا انتظار نداشتم منو انتخاب کنند.مستقیم رفتم پیش منشی دپارتمان....گفتن که قبول یا ردش با خودته....اما هیچ قرار دادی رو قبل نشون دادن به ما امضاء نکن....منم گفتم احتیاج دارم فکر کنم.....

خدایا شکرت...این روزها اتفاقاتی ساده اما خوبی داره تو زندگیم میفته....فکر کنم همه چیز از پیشنهاد یه دوست...فرستادن ایمیل برای استاد و شروع کار به عنوان والنتیر در کنار یکی از دانشجوهای دکترا شروع شد...کار کردن بر روی یک پروژه فوق العاده در کنار کسی که سعی میکنه....همه کارها رو بهت یاد بده و در کنار همه اینها آشنایی با آدمهایی که میتونند در آینده بهت کمک کندد تجربه خیلی خوبی بود و البته هنوزم هست
یکی از روزهایی که سخت مشغول کار بودیم...استاد که برای سر زدن اومده بود...اومد جلو و بعد کمی صحبت کردن....گفت که میخواد به خاطر کارایی که انجام میدم و وقتی که میزارم....بهم پول بده....منم جواب دادم که من از روز اول خودم درخواست کار والنتیر کرده بودم....و الانم انتظاری ندارم....اونم گفت که به این کارا کاری نداشته باشم....و برای ماه بعد....این پولو بهم پرداخت میکنه....خدا میدونه که چقدر خوشحال شدم...صد البته هم برای پول و البته بیشتر به خاطر اینکه احساس کردم از کارم راضیند...تو خونه به کسی نگفتم...میخوام سورپرایزشون کنم
و اما مورد دوم که همین امروز اتفاق افتاد و حسابی خوشحالم کرد و کلی اعتماد به نفسمو بالا برد.....دریافت پیشنهاد کار از طرف یه کمپانی حسابی گردن کلفت برای مدت یکسال برای دوره اینترنشیپ یا همون کار آموزی. که به احتمال زیاد قصد قبول کردن ندارم و ترجیح میدم درسمو زودتر تموم کنم. کل ماجرا به این صورت هستش که دانشجویانی که سال سوم دانشگاه رو تموم میکنند و تمام دروس مربوطه رو هم گذروندن و از یک معدل متوسطی هم برخوردار باشند میتونن برای انترنشیب اقدام کنند.بدین صورت که رزومه خودشونو از طرق دانشگاه برای کمپانیهایی که دانشگاه بهشون معرفی میکنه میفرستند.هر کدوم از کمپانیها از بین تمام رزومه هایی که از طرف متقاضیان...که شامل تمام دانشگاها میشه...یک سری رو انتخاب میکنند و باهاشون تماس میگرن و وقت مصاحبه میزارن....اگه طرف تو مصاحبه قبول بشه و پیشنهاد کارو دریافت کنه....میتونه برای 12 تا 16 ماه....از دانشگاه بیرون بیاد و کار کنه....با حقوقی که خیلی بد نیست...بعد اتمام این مدت میتونه برگرده و سال آخرو تموم کنه و فارغ التحصیل بشه...از خوبیهای این دوره اینه که اولا شخص در این مدت یک ساله تجربه خیلی خوبی بدست میاره و سابقه کاری که بعد فارغ التحصیلی به شدت بدردش میخوره برای پیدا کردن کار.بعدم اینکه خوب تو این یک سال پول نسبتا خوبی هم میتونه چمع کنه و اگه اون کمپانی ازش راضی باشه...بعد تمام شدن درسش بهش دوباره پیشنهاد کار میده و از معایب اینکه یک سال پشتش حسابی باد میخوره و از هم دوره ای ها و گروهی که باهاشون بوده جدا میشه....و از همه بدتر اینکه بعد گذشت چند ماه ممکنه ببینه که از نوع کار و یا حتا محیطش خوشش نمیاد و اون کاری نیست که بخواد انجام بده....و احتمالا دیگه هم دیر شده برای برگشت به مدرسه
حدود 5و6 ماه پیش فرمای مربوطه رو پر کردم و برای این دوره اقدام کردم.از انجام این کار دو تا هدف داشتم....اولا درست کردن رزومه ای که تا اون زمان نداشتم....و دوم بدست آوردن تجربه مصاحبه....در واقع از روز اول قصدی برای گذروندن این دوره نداشتم...به دلایل متعدد.اولین مصاحبه رو از یه شرکت خیلی بزرگ که در چندین کشور شعبه داره گرفتم....اولین مصاحبه رسمی در کشور کانادا....کاری که براش درخواست دانشجو کرده بودن....مورد علاقم نبود....بهشون گفتم که کارهای سازه ای رو بیشتر ترجیح میدم...و البته نگفتم که به کار شما علاقه ندارم....اونم در جواب گفت که میتونه رزوممو به یه بخش دیگه از کمپانی که اون نوع کارو انجام میدن بفرسته....تجربه خیلی خوبی بود....شخصی که باهام مصاحبه کرد....بی نهایت خوبو آروم صحبت میکرد و به شدت بهم احترام میزاشت....هفته بعد برای ایمیل زد که با اختلاف خیلی اندکی....شخص دیگه ای رو برای این کارانتخاب کردن و برام نوشته بود که رزوممو همراه با سفارش به بخش دیگه فرستاده.خوب رد شدن تو هر چیزی ناراحت کنندست....اما خوب با اون حرفهایی که من زدم...طبیعی بود...گذشتو گذشت....تا دو هفته پیش....
ادامشو تو پست بعد مینویسم:)