May 18, 2009
آخرین باری که ایران بودم....بر میگرده به چهار سال پیش...یادش بخیر...چه شور و شوقی داشتم....انتخابات ریاست جمهوری هم همون موقع ها بود ...اون روزها من مصمم بودی که خارج ایران زندگی کنم حتی به بهای از دست دادن تو...و تو مصمم به انتخاب احمدی نژاد.حالا چهار سال از اون روزها گذشته....در تمام این مدت لحظه ای نبود که خودمو به خاطر تصمیمی که گرفتم سرزنش نکنم....از آرزوهای زندگیم...دیدن دوباره تو....اگه به آرزوم رسیدم دوست دارم ازت بپرسم....هنوزم پای رایی که دادی هستی؟هرچند که جوابتو از الان میدونم....
این فیس بوکم هر چند باعث شده که حسابی بهش اعتیاد پیدا کنم و این وفت کم و بیش با ارزشو حرومش کنم...اما از طرفی باعث شده دوستانی رو دوباره پیدا کنم...که واقعا با هر کدومشون یه دنیا خاطره دارم.....و خلاصه اینکه از این بابت حسابی خوشحالم....
تازگیها یه سی دی از آهنگهای قدیمی مرجانو خریدم...آلبوم سلام آخر احسان از تو ضبط ماشین در نمیاد....با این آهنگ تقدیر شادمهر حسابی حال میکنم....فیلم دعوت حاتمی کیا رو کمی تا قسمتی دوست داشتم...اما بوی پیراهن یوسف دیگه تکرار نمیشه....دلم برای دنیای کیمیایی تنگ شده....فوتبال....کجاست اون شور و اشتیاق گذشته...و اما کتاب...اخریش جسدهای شیشیه ای بود یا کوری...و آخرین نمایشگاه کتاب....هفت سال پیش...با تو
داره تقریبا میشه 9 ماه که سر کارم...تو این اوضاع احوال اقتصادی بازم واقعا خدا رو شکر که بی کار نشدم....از ماه دسامبر گروه گروه دارن اخراج میکنن....تا حالا که جون سالم به در بردیم....از این جا به بعدشم خدا بزرگه....هر روز 6 بلند میشم....7 از خونه میزنم بیرون...تقریا 7 شبم خونم....دیگه جونی برای هیچ کار اضافی نمیمونه...شنبه یکشنبه ها هم که با دوستان وقت میگذرونیم....یکشنبه عصرها....حالو روزم مثل جمعه عصرها بعد تموم شدن فیلم سینماییه..جنگ هفته و بعدشم گزارش هفتگی...یاد اون روزها بخیر....ای کاش میشد برگشت....
اوضاع حوال فوق لیسانسمم که فعلا رو هواست....شدیدا به یه انگیزه حسابی احتیاج دارم که فعلا ازش خبری نیست
تقریبا 3 ماهی میشه که بابا برای همیشه رفته....اونقدر جاش خالیه که هنوز نمیتونم باور کنم که دیگه هیچ وقت قرار نیست بابا رو ببینم....تمام سی سال حاطره یه طرف نمیدونم تکلبفم با این هفت سالی که شبو روزو با هم گذروندیم چیه....شاید زمان همه چیزو حل کنه....اگه وجود مادر و خواهر نبود....هر روز ارزو میکردم که ای کاش میشد زودتر میشد رفت پیش بابا.
هفته ای یکبار میرم سر خاک....کمتر از ده دقیقه تا خونه بیشتر فاصله نیست....خدا میدونه چقدر از این بابت خوشحالم....تو این فصل سال اونقدر سبز و زیبا شده....که دوست دارم برم همونجا دراز بکشم و ساعت ها با بابا باشم....
مادر و خواهر برای چند ماهی برگشتن ایران...در تمام این سالها همیشه بابا بود....اما این دفعه...دیگه حسابی تنها شدم.
دوستان بی نظیری در این شهر دارم....که وجودشون بزرگترین دلگرمیه....بازم خدایا شکرت
Feb 17, 2009
Dec 12, 2008
Subscribe to:
Posts (Atom)